قنوت:پياله دستان پر از نياز

الف)نماز را وارد بافت دراماتيک کنم.پس بايد به عنوان يک امر ضروري ديده وعنوان شود ونماز به عنوان يکي از محورهاي داستاني روندي براي خود داشته باشد وفقط يک ترجيع بند همواره يک شکل وهمسان نباشد.ساده تراين که اگر درروند خشکسالي ودرمحور روند عناصر که تحت تهديد خشکسالي هستند کم جان شدن عناصر را مي بينيم(مثل پژمرده شدن گياهان)،بايد نماز شخص نمازگزار هم روندي(قطعا صعودي وروبه استحکام وارتقا)پيدا کند.
دوشنبه، 21 آذر 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
قنوت:پياله دستان پر از نياز

قنوت:پياله دستان پر از نياز
قنوت:پياله دستان پر از نياز


 

نويسنده: هادي مقدم دوست




 

فکر هاي اول:
 

به فيلمنامه اي فکر مي کنم که شخصيت اصلي نيازمند باران است.شرطم با خودم اين است که در ربطي غيرشعاري وگفتاري وبه شکلي کاملا دراماتيک،به واسطه برکت نماز به باران برسد.
براي خودم شروطي گذاشته ام:
الف)نماز را وارد بافت دراماتيک کنم.پس بايد به عنوان يک امر ضروري ديده وعنوان شود ونماز به عنوان يکي از محورهاي داستاني روندي براي خود داشته باشد وفقط يک ترجيع بند همواره يک شکل وهمسان نباشد.ساده تراين که اگر درروند خشکسالي ودرمحور روند عناصر که تحت تهديد خشکسالي هستند کم جان شدن عناصر را مي بينيم(مثل پژمرده شدن گياهان)،بايد نماز شخص نمازگزار هم روندي(قطعا صعودي وروبه استحکام وارتقا)پيدا کند.
ب)منطق صعود روندي که براي استحکام نماز مي بينيم،بايدبا محور شرايط طبيعي وجغرافيايي تقاطع پيدا کرد واشاراتي که به احتمال ريزش باران داده
مي شودنه قطعي ونه خيلي احتمالي وتصادفي باشد.وضع توزيع اطلاعات آب وهوايي منطقه بايدطوري باشد که در کنار زمان محدودي که براي مثلا از دست رفتن محصول قيد شده ويا دارد حس مي شود،فضاي خواهش ونياز وتمنا درنماز را براي شخصيت ايجاد کند.
ج)منطق هاي صعود روندي که براي استحکام نماز مي بينيم،ابتدا به ساکن بايد برانجام صحيح آداب نماز استوار باشد وقطعا نماز آخر فيلم بايد بي نقص ترين نماز از اين لحاظ باشد.
د)منطق هاي صعود روندي که براي استحکام نماز مي بينيم ضمن توجه شخصيت اول به خود نماز ونيازي که به نماز پيدا مي کند،توامان با محوري داستاني(که مضمون آن آزمون باشد)هماهنگ شود.مثلا جايي که شخصيت اول به ضرورت نماز اول وقت پي مي برد،موازي با ساعت عبورتانکر آب شود.او بايد يا نماز اول وقت را انتخاب کند يا تانکر آب.
ه)منطق هاي صعودي روندي که براي استحکام نماز مي بينيم،هماهنگ با اخلاصي باشد که شخصيت اول در محور اصلي داستاني(که مضمون مرکزي اش انفاق وزکات است).پيدا مي کند.جنس رسيدن به اين اخلاص بايد با رعايت منطق هايي باشدکه در ملاحظات مربوط به گزينه اخلاص بايد بررسي وپرسش وفکر شودوقطعا بايد ارتقاي سطح خلوص درمحور داستاني اصلي قرار بگيرد(که هنوز پيدا نشده).
نکته مهم:ورود نماز به فيلمنامه ضمن سادگي،منطقي وحاوي بارهاي اطلاعاتي درباره شخصيت وحاوي مفهوم حق وعبوديت وطاعت باشد.
و)صحنه اجابت خواهش بايد همراه بايک ايماژ(تصوير)سينمايي جالب وشکيل ودر لحظه نماز باشد که حتما اين تصوير بايد به راحتي مفهوم خود را منتقل کند وماخوذ از مباني معرفتي نماز باشد.

يک عکس
 

گاهي اوقات عکس هايي که مي بينيم برايمان چيزهاي جالبي دارد.مثلا عکسي که در آلبوم خصوصي يکي از ملوانان نفتکشي که در ميانه درياوروي يک نفتکش غول پيکر گرفته شده بود.در يکي از عکس ها مردي روي بالاترين قسمت نفتکش نشسته بودودست هايش براي دعا روبه بالا بود.در عکس صورت مرد معلوم نبود وتقريبا به خاطر روبه رو بودن دوربين با آفتاب صبح عکس ضدنور شده بود.تقريبا عکسي کليشه اي به نظر مي رسيد.به خصوص اين که ضد نور هم بود.اما کسي که اين عکس را گرفته بودنه عکاس بود ونه کليشه هاي عکاسي گونه مذهبي را مي شناخت.مشخصاً عکس رئالي بود که با يک دوربين خيلي معمولي گرفته شده بود.عرشه اي که درپس زمينه بودنقطه مرتفع سوژه را خوب مي نماياند.از عکاس پرسيدم چرا در جاي ديگر نماز نخوانده آيا او نگهبان آن نقطه است .عکاس گفت سوژه اصلا در حال نماز نيست ودرحال مناجات است وگفت مي دانسته که اوهر روز نمازش را در کابين خودش مي خواند.پرسيدم آيا او آن روزها نياز ومشکل خاصي داشت که رو به دعا آورده؟عکاس خنديد وگفت او هميشه دعا مي خواند.شب هاي جمعه دعاي کميل وشب هاي چهارشنبه دعاي توسل.مي گفت هميشه مفاتيح وصحيفه سجاديه رابا خود به دنبال داشت وهميشه هم اين دعا ها را روي عرشه يادر کابين مي خواند.مي گفت يک بار هم که دوکتابش را به کاپيتان خارجي کشتي بخشيد،وقتي به بندري رسيديم،سريع رفت کافي نت واز اينترنت هر دو کتاب را روي فلاپي ريخت وازآن به بعد مقابل لب تابي که کاپيتان به او هديه داددعا مي خواند.گفت اگرعکس را خوب نگاه کني لب تابش را مي بيني.عکس را ازآلبوم درآوردم تا پلاستيک معمولي جوفي که عکس توي آن رارفته بود وضوع عکس را نگيرد.بله مي شد چيزي مثل نيم رخ يک لب تاب را مقابلش ديد.پرسيدم شخص غمگيني بود؟گفت اتفاقا بسيار بانشاط بودوحتي نغز موزون وشوخ طبعانه اي هم درباره لب تابش ساخته بود:
تاب لب تو هيچ لب تاب نداشت!
متوجه شدم شخصي که اين ايماژها را ساخته(سوژه عکس)واقعا يک پرسوناژ است.درزندگي قبلا اين تجربه را داشتم که منبع بلاانکار توليد ايماژهاي سينمايي شخصيت هاي جذاب هستند.مثلا اگر اصرارآن ملوان مومن برتداوم نيايش هايش درکارنبود.صحنه خواندن دعا در دريا و در مقابل لب تاب اتفاق نمي افتاد.فقط مانده بودم چرا آن بار بر آن نقطه مرتفع به دعا نشسته است.پشت عکس را نگاه کردم.فکر کردم شايد يک يادگاري از سوژه پشت عکس باشد.اما تنها چيزي که نظرم را گرفت تاريخ چاپ عکس بود که دستگاه چاپ به صورت خودکار وبااعداد ريز آن را روي پشت کاغذ عکاسي حک کرده بود.خيلي سريع تاريخ ميلادي را با تقويم شمسي خودم مقابله کردم.مي دانستم که آن تاريخ تاريخ دقيق روز مناجات نيست وطبعا تاريخ مناجات عقب تر از تاريخ چاپ عکس بود.تمام مناسب ها تا اول سال را چک کردم،اولين مناسبت «روز نيايش»بود.

دوسال بعد
 

دوسال،بعد از ديدن اين عکس يک روز صبح زود به خانه مادرم رفتم.ماشين رختشويي مادر من از ماشيني که خانواده زنم به عنوان جهيزيه به او داده بودند،هم بزرگتر است هم قوي تر ،شب عيد بود وبايد پرده هاي خانه را حتما مي شستيم ،مي خواستم پرده ها را ببرم خشکشويي.مادرم گفت:بده به من مي اندازم توي ماشين.مادرم را در خانه نديدم.بنا نبود صبح به آن زودي جايي برود.گفتم شايد رفته که در صف شير دولتي بايستد وشير بگيرد.اما وقتي داشتم به خانه مي رفتم،او را در صف نديدم.خيلي دلم شور افتاد.پدرم را که خواب بود بيدار کردم.اما خيالش راحت بود که گم نشده ومي خنديدومي گفت جاي دوري نرفته است.خيالم راحت شد.چون اگر اتفاقي افتاده بود خداي نکرده او اين طور خيالش راحت نبودو باز خوابش نمي برد.رفتم سراغ ماشين رختشويي.خالي بود.نمي دانستم آنها راشسته يا نه.اگر نشسته باشد هنوز در انباري است که کليدش را ندارم واگر شسته باشدحتما آنها را روي بند رخت-در پشت بام-پهن کرده است...به خودم گفتم بروم پشت بام ببينم پرده ها پهن است يا نه.اگر پهن بود وخشک شده بود بردارم آنها را ببرم.اگر هم نبود که حتما هنوز در انباري است.به پشت بام که رسيدم مساحت کوچک بام پربود از پرده هايي که مادرم آنها را پهن کرده بود.چهار رديف بندرخت کشيده بود و پرده هاي روي بندها کوچه هاي کم عرضي ساخته بودند.ساختم اقدام کنم به جمع کردن پرده ها.صداي مادرم را شنيدم که دعا مي خواند.مادرم را نمي ديدم و نمي دانستم در کدام کوچه ودرميان کدام پرده است.کفشم را در آوردم و بي صدا شروع به جست وجو در ميان پرده هايي که برايم مثل لابيرنت بودکردم.در يکي از کوچه ها ايستادم ومادرم را ديدم که در ميان پرده هاي لغزان از نسيم صبح به دعا نشسته است .برگشتم واز پله ها پايين رفتم .پدرم بيدار شده بود و داشت دست وصورت مي شست.گفت:مادرت را ديدي؟گفتم:روي بام بود.گفت:دعا مي خواند؟
سرتکان دادم .گفت امروز روز عرفه است،مستحب است که دعاي عرفه در مرتفع ترين مکان در دسترس برگزار شود.ياد آن ملوان در عکس افتادم.همان شخصيت جالبي که با ويژگي هايش صحنه هاي جالب مي ساخت.فهميدم اگر بر بلندي دعا مي خواند.مشغول انجام فريضه اي بودکه حتي از آيين هاي ظريف مستحبش هم مطلع بود.متوجه شدم که رسيدن به ايماژهاي سينمايي مربوط به مناسک ديني جدا از ويژگي هاي شخصي مومن،اطلاع وآگاهي از رسوم واصول دقيق خود فرايض است.

صحنه آخر
 

حالا به يکي از پزيسيون هاي زيبا ومتفاوت نماز فکر مي کنم؛به لحظه قنوت،دست ها را مانند يک نيازمند پياله مي کني وبه هر زباني که دلت بخواهدازخدا حاجت مي خواهي.فکرش را بکن.اگر قصه من تقاضا ونياز باران باشد،چه عکس قشنگي مي شود.اگر در لحظه اجابت حاجت-يعني ريزش باران-شخصيت در ظل آفتاب خشکسالي به نماز ايستاده باشدو قنوت بسته باشد،آن هم مثلا با دست هايي که چاک چاک است وپينه بسته.مي بيني که سايه اي بر نمازگزار افتاد وحتما خودت حدس مي زني که اين سايه ابرهايي است که مي آيندونور زياد صحنه را مي گيرندودرست وقتي که شخصيت در يکي از آن قنوت هاي پراز نياز طولاني اش قرار دارد،مي بيني که در پياله دستان پينه بسته پر از نيازش قطره اي مي چکدواو که مکلف به اتمام دعاي آغازيافته است،پياله قنوتش پيش چشم تماشاچي پر از آب باران مي شود.بر پياله دستان پراز پينه وترک او که باران مي بارد،انگار بر کويري ترک خورده باران مي بارد .حالا هر بار که دستم را پياله مي کنم که از چشمه اي آبي بنوشم،به خاطر مي آورم گويي حاجتي از قنوت اجابت شده است.

منبع: فيلم نگار شماره ي40


/ج

 

تبلیغات در راسخون
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.